تبليغاتX
=Aref_2008;2598946][code]كلبه كوچولوي من

دلم تنگ است

دلم تنگ است

دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است

سکوت از کوچه لبریز است

صدایم خیس و بارانی ست

نمی دانم چرا در قلب من

پاییز طولانی ست...

 

 

 

 

مي خوام تك تك روزهاي عمرم را خط خطي كنم

 

نمي خوام هيچ كدومشون رو بگذرونم

 

مي خوام فكر كنم حتي درباره ي فكر كردن

 

مي خوام از ته دل فرياد رهايي بزنم

 

مي خوام آزاد باشم

 

مي خوام مثل بقيه زندگي كنم

 

مي خوام خودم رو پيدا كنم

 

اول خودم را بعد اون را

 

مي خوام دوباره مثل روز اول روزشماري كنم

 

1 و 2 و 3 و...

 

و مي خوام بگم هيچ چيز و هيچ و هيچ ... و ديگر هيچ !!!

 

 

 

شگفتا وقتی که بود نمی دیدم

وقتی که می خواند نمی شنیدم

وقتی دیدم که نبود،وقتی شنیدم که نخواند

چه غم انگیز که وقتی چشمه ای سرد و زلال

در برابرت می جوشد و می خروشد و می نالد،

تو تشنه ی آتش باشی و نه تشنه ی آب

آب و چشمه ای که از آتشی که تو تشنه ی آن بودی

بخار شد و به هوا رفت و آتش کویر را تافت و در خود گداخت

و از زمین آتش رویید و از آسمان آتش بارید تا تو،

تشنه ی آب گردی و نه تشنه ی آتش

و بعد عمری گداختن از غم نبودن کسی که تا بود،

از غم نبودن تو می گداخت،

آموختی که آنچه خویشاوندان را در غربت این

آسمان و زمین بی درد،دردمند می سازد

و نیازمند،بی تاب یکدیگر می سازد

"دوست داشتن است"

 

و من در چشمان تو ای خویشاوند بزرگ من!

ای که در سیمایت هراس غربت پیدا بود

و در آهنگ صدایت شوق ماندن

دیدم که تو تبعیدی این زمینی...

و تو اکنون با مرگ رفته ای و من تنها با این امید دم می زنم

 

که هر روز گامی به تو نزدیکتر می شوم...

 

 

پ.ن : خدايا با تك تك سلول هايم به استقبال مرگ مي روم خدايا مي خوام آسمون را با دست هاي خودم لمس كنم... و ان لحظه هم فراموشت نمي كنم !

 

پ.ن : من يادم افتاد و فكر كنم خودم و تو جيبي به اسم عشق گم كردم اما حيف كه سراخ بود...




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 21:44 توسط .:. .:.